تبليغاتX
مناجات ارواح

 

من زنم!

خلق شده ام

 
نه برای آرامش مردان

نه برای تکاملشان

نه برای پر کردن تنهایی شان

نه برای لذت و شهوتشان

 
من زنم !

خلق شده ام که فریب دهم و حکومت کنم

قوی ترین مردان جهان در دستان کوچک و ظریف من

همچون موم بی اراده و شکل پذیرند

من زنم !

زیبا و دلفریب و معصوم گوئی از دنیا هیچ نمی دانم جز عشق

اما در درون

سیاستمدار و ویرانگر

دور اندیش و متفکر

خشم آلود و جنگ جو

 
من زنم !

اما افسوس!

افسوس که خدائی که مرا آفرید مرد بود !!!!

.

.

.

لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:0 توسط لامیا |


 

افکارت را وسیع تر کن

مغزت را بشکاف

و سلول های خاکستری اش را تعمیر کن

زمانی که اطرافت را جاهلان فرا گرفتند

و آنانی که حس زنده بودن را ندارند

مغزت را بشکاف

حافظه ات را پاک کن

راهت را از روشنی جدا کن

و به تاریکی بپیوند

بیشتر و بیشتر

تا فاصله ها با احساست میکس شود

و صدای زجه های مردمانی ساده

میان سیاه چالهای حماقت شان

میان زندگی و مرگ

و آرزوی بهشتی دروغین

مغزت را بشکاف

سلول های خاکستریش را تعمیر کن

و پوچی ای که وجودت را فرا گرفته است

بیدار شو

بیدار شو

بیدار تر امروز

قلبت را بیرون بینداز و زیر پا له کن

مغزت را بشکاف

و سلول های خاکستریش را تعمیر کن

تا در پوچی دنیا

جاودانه باشی

 

.

.

.

لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:0 توسط لامیا |


 

 

زاده گناهي

 

اينجايي

 

ميان اين همه گناهكار

 

يك ، دو ، سه و ميلياردها انسان

 

نترس

 

كم نيست

 

هنوز هم دير نشده

 

و باز هم گناه خواهي كرد

 

تو تنها نيستي

 

من ، ما و همه

 

كم نيست

 

و مقدس ترين انسان ها

 

براي گناه

 

زاده شده اند

.

.

.

لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:0 توسط لامیا |


 

روز مادر مبارک

 

 

 

دیه اش نصف دیه ی توست

 

و مجازات زنایش با تو برابر

 

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و

 

تو مختار به داشتن چهار همسر هستی...

 

برای ازدواجش در هر سنی اجازه لازم است

 

ولی تو هر زمان که بخواهی به لطف قانونگذار

 

می توانی ازدواج کنی

 

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو

 

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی

 

او می زاید تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی

 

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد

 

او بی خوابی میکشد و

 

 تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر...

 

و هر روز او متولد می شود

 

عاشق می شود

 

مادر می شود

 

پیر می شود

 

و میمیرد

 

و قرن هاست که او

 

عشق می کارد و کینه درو می کند

 

چرا که در چین و شیار های صورت مَردش

 

به جای گذشت زمان

 

جوانی بر باد رفته اش را می بیند

 

و در قدم های لرزان مَردش

 

گام های شتابزده ی جوانی برای رفتن

 

و درد های منقطع قلب مَرد

 

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده

 

و پیری مَرد

 

رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند

 

و اینها همه کینه است که کاشته میشود

.

.

.

لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:0 توسط لامیا |


 

اینجا

 

زندگی جهنم است

 

و جهنم

 

همان زندگی

 

و زندگی دروغ

 

مکر و حیله است

 

اینجا زندگی

 

همان درد است

 

و درد

 

همان دوزخ

 

بدون آتش

 

و فرشته هایی شر

 

بدون گرزهای جهنمی

 

اینجا

 

همان جاست

 

با انسان های دوزخی

 

و فرشته های کوچک زمینی

 

همان دوزخیان زندگی

 

اینجا

 

زندگی

 

همان مفهوم پوچی هاست

 

همان درد، زندگی

جهنم زمینی است این زندگی

 

لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:0 توسط لامیا |


 

جور یک بی احتیاطی

 

این قصاصه یه گناهه

 

زندگیت هر چی که بوده

 

بعد این شوم و سیاه

 

بعد این کرکس مرگ و

 

بالای سرت می بینی

 

زنده ای اما می پوسی

 

چشم براه مرگ میشینی

 

بعد این خود خزونی

 

آرزوت میشه بمونی

 

جوونیت رفته به باد و

 

حالا قدرشو می دونی

 

ذره ذره پا میگیری

 

تو رگهات تو ی خونت

 

مرگ خاموشی میشینه

 

زیر پوست و استخونت

 

تا که از غصه میمیری

 

یا تو انتقام می پوسی

 

آخرش یه روزی با عـ ـ ـشــ ـ ــق

 

پنجه ی مرگ و می بوسی

 

همه ی دورو بری هات

 

باز می شن ازت فراری

 

آرزو به دل می مونی

 

 حسرت یه دست یاری

 

این یه هشدار عزیزم

 

نذار دیگرون بسوزن

 

یا نذار اونا م مثه تو

 

به سیاهی چشم بدوزن

 

تو باید چشم امید و

 

 به خدا فقط بدوزی

 

شایدم علاج این درد

 

قسمتت بشه یـــــــــــــــ . . . ــــــــــــــه روزی

.

.

.

لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:0 توسط لامیا |


 

یک پنجره برای دیدن

 

یک پنجره برای شنیدن

 

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

 

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

 

و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

 

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

 

 از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

 

سرشار می کند

 

و می شود آنجا

 

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

 

یک پنجره برای من کافیست

 

من از دیار عروسکها می آیم

 

از زیر سایه های درختان کاغذی

 

در باغ یک کتاب مصور

 

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

 

در کوچه های خاکی معصومیت

 

از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا

 

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

 

از لحظه ای که بچه ها توانستند

 

بر روی تخته حرف "سنگ"را بنویسند

 

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند

 

من از ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

 

و مغز من هنوز

 

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

 

در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

 

و در تمام شهر قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند .

 

وقتی که چشمهای کودکانه ی عشق مرا

 

با دستمال تیره ی قانون می بستند

 

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

 

فوراه های خون به بیرون می پاشد

 

وقتی که زندگی من دیگر

 

چیزی نبود هیچ چیز

 

جز تیک تاک ساعت دیواری

 

دریافتم که باید باید باید

 

دیوانه وار دوست بدارم

 

یک پنجره برای من کافیست

 

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

 

اکنون نهال گردو

 

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی می کند

 

از آیینه بپرس

 

نام نجات دهنده ات را

 

آیا زمین که زیر پای تو میلرزد

 

تنها تر از تو نیست ؟

 

پیغمبران رسالت ویرانی را

 

با خود به قرن ما آوردند؟

 

این انفجارهای پیاپی را

 

و ابرهای مسموم

 

آیا طنین آیه های مقدس هستند ؟

 

ای دوست ای برادر ای همخوان

 

وقتی به ماه رسیدی

 

تاریخ قتل عام گلها را بنویس.

 

همیشه خواب ها

 

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

 

من شبدر چهار پری را می بویم

 

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

 

آیا زنیکه در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد

 

جوانی من بود؟

 

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

 

تا به خدای خوب که در پشت بام قدم می زند سلام بگویم

 

حس میکنم وقت گذشته ست

 

حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است

 

حس میکنم میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان

 

من و دست های این غریبه ی غمگین

 

حرفی به من بزن

 

آیا کسی مهربانی یک جسم زنده را بتو می بخشد؟؟؟؟؟؟؟

 

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد

 

حرفی به من بزن

 

من در پناه پنجره ام

 

با آفتاب رابطه دارم.

.

.

.

.

.

.

لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:0 توسط لامیا |


 

هر چه فکر می کنم، ادامه دادن به این زندگی بیهوده است.

 

 من، یک میکروب جامعه شده ام،

 

یک وجود زیان آور و سربار دیگران.

 

گاهی دیوانگی ام گل می کند.

 

می خواهم بروم دور، خیلی دور.

 

 یک جایی که خودم را فراموش بکنم،

 

فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم.

 

می خواهم از خود بگریزم،بروم خیلی دور

 

مثلا بروم در سیبریه، ما بین مردمان عجیب و غریب،

 

 یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد. کسی زبان مرا نداند.

 

می خواهم همه چیز را در خود حس بکنم،

 

اما می بینم برای اینکار درست نشده ام. نه، من، لش و تنبل هستم!

 

اشتباهی به دنیا آمدهام، مثل چوب دو سر گهی،

 

از اینجا مانده و از آنجا رانده!

 

از همه نقشه های خودم چشم پوشیدم.

 

از عشـــــق ، از شـــوق، از همه چیز کناره گرفتم.

 

دیگر در جرگه مرده ها به شمار می آیم.

 

گاهی با خودم نقشه های بزرگ می کشم،

 

 خودم را شایسته همه کار و همه چیز می دانم.

 

 با خود می گویم:" آری کسانی که دست از جان شسته اند

 

 و از همه چیز سر خورده اند تنها می توانند کارهای بزرگ انجام دهند.

 

" بعد می گویم: " به چه درد می خورد؟ چه سودی دارد؟....

 

 دیــــوانگــــی همش دیـــــوانگـــــی است...

 

نه بزن خودت را بکش، بگذار لاشه ات بیفتد آن میان.... برو.