ای کسی که امروز روزته
فکر می کنی کی هستی
یه احمق
یه بی شرم بی حیا
ازت متنفرم
متنفر
می فهمی !!!!
حالم از خودت و پولات بهم میخوره
.
.
.
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد
مملکت همان ايران است.
رهبرش،رهبرمستضعفان جهان است.
دولتش ،دولت امام زمان است.
دانشگاهش،ستاره باران است.
جايگاه نخبگانش،زندان است.
قوت اغلب مردم،فقط نان است.
دارالخلافه،تهران است.
فرياد،نشانه ي کافران است.
سکوت،وظيفه ي مسلمان است.
شرکت در راهپيمايي،بارز ترين نشانه ي ايمان است.
عصر،عصر حکومت حيوان است.
دوره،دوره ي ارزاني انسان است.
آنچه بهايي ندارد،جان است
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد
در محله ی ما
مستها ، پاسبانند... دزدان ، طلا فروش...گربه ها ، قصاب!
نانوایی محله ی ما نان را به قیمت خون می فروشد و مردم محله ی ما
صف را با سیگاری می کشند به درازای روده ی سگ...!
و سگها هم مفتشی می کنند دختران کوچه را.
پیره زنان ، ف اح ش ه اند و دختران ر و س ب ی ، کدبانوی آشپزخانه ها ...!
مرده شور محله ی ما گل فروش است.
محله ی ما پر از خانه است و خانه ها ، پر از نفرت .
نفرت اسم گلهایی است که مرده شور می فروشد ...!
نجار محله ی ما هنرپیشه است و سایه های کوچه را به زغال فروش می فروشد
تا کباب بعد وافور، بی آتش نسوزد.
چند روز پیش صاحب رستوران محله ی ما از گرسنگی مرد.
مستاجران محله ی ما صاحب قبرهای بزرگ هستند که در جمعه بازار روز
چهارشنبه ای در سال به قیمت ارزان جان خریده اند...!
هیچ گلدانی بخاطرعبورگربه ای از لب پنجره ی خانه ای برسرهیچ عابری نمی افتد.
پزشک محله ی ما متخصص اعصاب و روانش پاک است و
هیچ بیماری را قبل از مرگ نمی پذیرد !
جگرکی محله ی ما دلال عشق است با دل و قلوه هایی عریان بر سیخ و
منقلی پر از سایه های کوچه ...
شیخ محله ی ما سنگتراش است. سنگ مادر بزرگ مرحومم را او تراشیده.
در مواقع بیکاری منبر می سازد برای مسجدی که قرار است جای میخانه ساخته شود
با پول طلا فروشان.
تا به حال بیست و نه منبر ساخته که همه را زغال فروش به قیمت خوب خریده .
و
کتابهای کتاب فروشی محله ی ما را هیچکس نمی خواند!
چون از تاریخ چاپ آنها چند روز می گذرد !!
.
.
.
محله ی ما محله ی خوبی ست
محله ی ما محله ی خوبی ست ...!
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد
آدرانوس من...بیا
من تنفر چشمانت را می خواهم
من صدای خنده هایت ، را هنگام گریه هایم می خواهم
من لمس درد را از دستان تو می خواهم
آدرانوس من
.
.
.
نه....نیا
بگذار لامیای تو وحشی تر شود...
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد
leave me alone
لامــــیا
.
.
.
زنی که بی گناه وحشی شد
خــــــــــــطی بکش
میان باور ها و تردید ها
روی آرزوهای محال
بین خوشبختی و عشق
روی هر دو
خط بکش
میان نطفه هایی
که شب و روز
فعال اند
روی ابر حیوان ها
آنانی که شهوت را به تو
ترجیح میدهند
خطی بکش
میان پاکی و زشتی
و زندگی مقدست
روی جهانی
که برای زیستن تو
ارزشی ندارد
روی آنانکه
برای پول میمیرند
خط بکش
و وجودتت را خط خطی کن
روی من
روی خدا
روی زمین
روی هوا
روی تمام بندگان
خط بکش
خط بکش
خط بکش
.
.
.
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

آزارت میدهم
با خون
حس قشنگیست
آزارت میدهم
با درد ،
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
احساسات مسخره اند
حادثه ها زیبا
و زیباتر
کودکی در خون
و یک لبخند تلخ زیباتر
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
گریه هایت را دوست میدارم
عذابت
درد و رنجت را
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
چرک و خون میکس قشنگیست
اگر خون تو باشد
این که چیزی نیست
برای حس سادیستی ام
تکه های قلبت را
خواهم خورد با لذت
و با خونت
مست خواهم شد
و نگاه پر از وحشتت را
دوست خواهم داشت
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست
فریادت
با شکنجه زیباست
و ترست از مردن با من
و آن هم مرگی سخت
برای حس سادیستی ام
این که چیزی نیست...
.
.
.
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

به آفتاب فحش میداد.تیپا به سنگ میزد
گلها را لگد مال میکرد.گلبرگهایشان را پرپر میکرد
از بچه ها عصبانی میشد.لب هایش را می گزید
چشمه را گل آلود میکرد.سنگ را به درون آن می انداخت
بچه ها را دعوا می کرد.از بوی گلاب بدش می آمد
از آن فرار می کرد.
بوی گند را ترجیح می داد.
ریه هایش را از بوی ان پر و خالی می کرد.
با هر رفتاری کوچکتر میشد.
سنش بالاتر می رفت.پیرتر و کوچکتر
قبلا خودش را کامل در آیینه می دید.
کم کم بخشی از صورتش گم شد.
بعد از مدتی قدش به آیینه نمی رسید.
خودش را گم کرده بود.
از کنار چشمه ای گذشت.
پیش تر گل آلودش کرده بود،به آن نگاه کرد.
از خودش ترسید.
سیمایی زشت...
حالش از خودش بهم خورد.رویش را برگرداند.
دیگر هیچگاه در آیینه یا آبی نگاه نکرد.
توان پاهایش کم شد.دیگر نتوانست روی پاهایش بماند.
عصا می خواست،گیر نیاورد.به تدریج خمیده شد.
کف دستانش به زمین خورد.چهاردست و پا راه می رفت.
از شدت گرسنگی نایی برایش نماند.
گلویش خشک شد.نتوانست حرف بزند.
به ناچار پارس کرد.صدایش گرفت.زوزه کشید.
کوچکتر و کوچکتر شد،آهسته آب شد
و بدون آنکه بمیرد از جلوی چشمها ناپدید شد.
.
.
.
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

آیا زن چیزی است برای زندگی یا س ک س ؟
خداوندا
تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
وچه رنجی میکشد آنکس که انسان است
واز احساس سرشار است
.
.
.
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد
فهمیدم که در همه ،
هر جا که زندگی مردم بر مدار پول می چرخد،
باید خر بود و خر پرست!...
باید ف اح ش ه بود و پرچم ج ا ک ش ی در دست
باید تو سری خورد و مرد!...
و تو سری زد و نشست!...
باید نمک خورد و
با کمال بی شرمی نمکدان شکست
باید از راست نوشت و از چپ خواند
از عقب نشست و از جلو راند!
.
.
.
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد
چرا اینجاییم؟
برای زندگی
آن هم با رنج
برای تولد یا متولد کردن
برای مرگ
شاید هم زنده بودن
چرا اینجاییم
جایی که وجود بی وجودی وجودت را
انکار میکند
نقطه ای بی پایان
بی پایان تر از شروع
لحظه ای برای ادامه دادن
طلوع خورشیدی
بی انتها
بی انتها تر از غروب ها
چرا اینجاییم ؟
برای ختم زنده ها
کشتن
گاهی به ندرت خوشبخت کردن
ولی باز هم
لحظه هایی برای پیوستن تاریکی ها
در آغوشت میگیرند
چرا اینجاییم
تا شاهد مرگ باشی
تا رنج ، درد و نابودی گریبانگیرت باشد
و عشق
بیهوده ترین بخش زندگانی ات
ختمی دردناک برای ثانیه های بی وجودیت باشد
چرا ما اینجاییم؟
چرا چرا؟
.
.
.
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

من زنم!
خلق شده ام
نه برای آرامش مردان
نه برای تکاملشان
نه برای پر کردن تنهایی شان
نه برای لذت و شهوتشان
من زنم !
خلق شده ام که فریب دهم و حکومت کنم
قوی ترین مردان جهان در دستان کوچک و ظریف من
همچون موم بی اراده و شکل پذیرند
من زنم !
زیبا و دلفریب و معصوم گوئی از دنیا هیچ نمی دانم جز عشق
اما در درون
سیاستمدار و ویرانگر
دور اندیش و متفکر
خشم آلود و جنگ جو
من زنم !
اما افسوس!
افسوس که خدائی که مرا آفرید مرد بود !!!!
.
.
.
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد

افکارت را وسیع تر کن
مغزت را بشکاف
و سلول های خاکستری اش را تعمیر کن
زمانی که اطرافت را جاهلان فرا گرفتند
و آنانی که حس زنده بودن را ندارند
مغزت را بشکاف
حافظه ات را پاک کن
راهت را از روشنی جدا کن
و به تاریکی بپیوند
بیشتر و بیشتر
تا فاصله ها با احساست میکس شود
و صدای زجه های مردمانی ساده
میان سیاه چالهای حماقت شان
میان زندگی و مرگ
و آرزوی بهشتی دروغین
مغزت را بشکاف
سلول های خاکستریش را تعمیر کن
و پوچی ای که وجودت را فرا گرفته است
بیدار شو
بیدار شو
بیدار تر امروز
قلبت را بیرون بینداز و زیر پا له کن
مغزت را بشکاف
و سلول های خاکستریش را تعمیر کن
تا در پوچی دنیا
جاودانه باشی

.
.
.
لامیا...زنی که بی گناه وحشی شد


